X
تبلیغات
رایتل

مأمــــن خاطرات مــن

روزای خوب تو راهه !

نویسنده: parisa
روز : سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت: 02:56

_هشدار:متن زیر بسیـــار طولانی میباشد.


از افرادی که حوصله خواندنِ متون طویل را ندارند خواهشمندیم از مطالعه مطالب ذیل  جدا خودداری کنند.

(دینگ دینگ دینگ.‌‌..مسافرینِ محترمِ.. D: ) 

سلام..حال خوانندگان روشن و خاموشم چطوره؟!
بخاطر چند وقت نبودم پوزش میطلبم..دیگه سرمون شلوغ بود آقو :)) وقت نشد که بنویسم اما طبق چیزی که تو قسمت هشدار گفتم تو این پست از خیلی چیزا مینویسم و طولانی خواهد بود...
حدودا دو هفته پیش فرجه ها شروع شدن و من برگشتم خونه اما اونطور که فکر میکردم نشدو نتونستم خوب بخونم(از ترم بعد میمونم خوابگاه :|) بخاطر همین فردا برمیگردم شهر دانشجویی و سعی میکنم از این چهار پنج روز اخر تمام و کمال استفاده کنم...

و بخش طولانیِ ماجرا..
چندوقت پیش گفته بودم سوتی های ترم اولمو مینویسم و اینقدر اینا زیادن :) که وقت نکردم بنویسم الانم یه تعدادیشو مینویسم...
فقط قبلش بگم که این سوتی هایی رو که قراره بخونید از یه آدمی سر زده که خیلی شَق و رَق رفتار میکنه و راه میره و صحبت میکنه و با یه قیافه ی جدی و سربالا و حق به جانب تو دانشگاه میچرخه (از اوناش که انگار همه یه جورایی بهش بدهکارن :دی)
عرضم به حضورتون که بله! تو دانشگاه اینچنینم اما خب این ویژگی فقط مختصِ دانشگاهِ فقط!

۱.موقت؟سرپرست؟
بار اولی که وارد خوابگاه شدم اصلا نمیدونستم خوابگاه چجور جاییه و اصن فک نمیکردم قوانین خاصی داشته باشه البته مثلا میدونستم که سرِ یه ساعت خاص خاموشیه یا اینکه اکثر چیزا باید عمومی باشه ولی از ریزه کاریا هیچ اطلاع قبلی نداشتم!خلاصه اینکه برای بار اول وارد خوابگاه شدم و از شانس خوبم دوتا از ترم بالایی هارو همون دم درِ خوابگاه دیدم ازم پرسیدن ورودی هستی؟ گفتم که بله گفتن کدوم خوابگاهی؟ گفتم فلان گفتن آهان خوابگاه موقتی! رفتی سرپرستی؟ و این یک عدد من بودم که با تعجب نگاشون میکردم!!موقت چیه سرپرستی کیه؟ :|
خداخیرشون بده اونام به درصدِ خیلی ترم اولیِ من پی بردن و بدون حرف دستمو گرفتن بردن پیش سرپرستی و جا و مکانِ موقت منو نشونم دادن و رفتن(خیلی انسان بودن واقعا..اگه نبودن چ بلایایی سر من میومد ینی؟)اما از اونموقع بود که تازه من با سرپرستی آشنا شدم و چسبیدم بهشون و ول کن نبودم دیگه :| حالا بعدا از ماجراهای من و سرپرستان بیشتر میگم براتون..

ماقبل سوتی۲: من اول طبقه ی چهارم خوابگاه میزیستم و بعد از یه سری جریانات اومدم طبقه ی دوم...هم اتاقیای قبلیم بچه های روانشناسی بودن 

۲.بُدو بُدو آخـــــه ؟؟؟؟!!!!
چندوقت پیش(بعد از اومدنم به طبقه دوم) میم جان یکی از هم اتاقیای قبلی دعوتم کرد که روزی که کلاس ندارم باهاشون برم سرکلاسشون..منم قبول کردم و بعنوان میهمان رفتم..میم نماینده کلاس بودو منم میهمانش..اون روزی که من رفتم باهاشون کلاس جبرانی داشتن و بایستی کلاس خالی پیدا میکردن و میم مسئول این کار..خب هرچه گشت کلاس خالی نبود که نبود و با استادشون تماس گرفت و گفت که کلاس خالی نیست و توی صحبتاش با استاد، همکلاسیاش یه سوژه از استاد گرفتن :| حالا مگه ول کن بودن؟
خلاصه میم خواست بره پیش استاد تا رودر رو صحبت کنن همه ی همکلاسیاش (البته دخترا) گفتن که ما هم میایم :|||
ینی حاضرم آمونیاک خالص بخورم اما با اینا همکلاسی نباشم..میم هم که اوضاعو اونجوری دید خواست زودتر از دست اونهمه دختر خلاص بشه همه رو زد کنار چرخید و رفت..منم تو اون ساختمون غرییییب..تا حالا نرفته بودم اونجا گفتم با میم باشم بهترهُ گفتم میم خانوم میهمانتون؟!! و به خودم اشاره کردم :))
یهو میم گفت اووووه و سریع اومد و طی یک حرکت انتحاری دستمو کشید و شروع کرد دوییدن :| همینجوری با خودش منو هم میدووند..ینی من پوکر فیس به تمام معنا شده بودم..خودمو از دور میدیدم که بین اون همه ادم دارم میدوئم دیگه بدتر...از قضای روزگار درست وسط جمعیتی بودیم که داشتن غرفه هاشونو برای نمایشگاه آماده میکردن و اکثرا هم پخش زمین پوستر درست میکردن:||| دیگه مارو متصور بشین اون وسط..بدترین حالتش هم موقعی بود که از کنارشون که رد میشدیم میگفتن یوااااش یوااااش..یا اینکه خانوما چ خبره :\...ینی عهد کردم با خودم هیچوقت طرفای ساختمونشونم نرم دیگه :|
بعدا که ازش پرسیدم این چ حرکتی بود؟
میگه خب اگه فرار نمیکردیم یه ایل دختر میوفتاد دنبالمون :\ میمِ بوووق..حسِ بچه دبستانیا وقتی مدرسشون تموم میشه رو داشتم...

۳.گوشیِ خراب شده!
شب داشتم با گوشیم کار میکردم که از شدت خستگی خوابم برد صبح بیدار شدم و طبق معمول اولین کاری که کردم گوشیمو روشن کردم...اما هرکاری میکردم صفحش روشن نمیشد یعنی انگار دنیا سرم خراب شد هرکاری که میتونستم کردم به شارژ زدم پاورشو چندین بار زدم حتی یکی از هم اتاقیام حدود دو سه ساعت گوشی رو تو کیسه برنج گذاشت اون یکی هم اتاقیم کلی باهاش ور رفت تا راهی پیدا کنه اما هیچ فایده ای نداشت..ینی بدترین حالت ممکن اینکه تو شهر غریب گوشیِ طفل معصومت خراب بشه..حس زلزله زده ها رو داشتم..خلاصه که هم اتاقیم گفت ناراحت نباش عصر میبریم میدیم درست کنن..خب عصر تو بارون و آب و هوا کاملا ناهموار باهم رفتیم و تعمیرات موبایل پیدا کردیم و گوشی رو بهش دادم و گفتم شب باهاش کار کردم سالم و سلامت بود صبح که بیدار شدم کار نمیکرد اصلا..خب گرفت و زد به شارژ و ناااگهان دیدیم که علامت باتریش اومد بالا :|||| و اونموقع بود که تعمیرکار با یه پوزخند خیلی ملموس داشت به من و هم اتاقیم می نگریست :دی ما رو نگووو آب شده داشتیم میرفتیم درون زمین...اوووون همه عجز و ناله و ایییین همه راه اومدن نگو خانوم شارژش تموم شده منم که اونموقع هول کرده بودم درست و حسابی نذاشتم شارژ بشه و اینگونه بود که آبرومون به کل رفت...و تنها کاری که از دستمون بر اومد این بود که اون صحنه رو هرچه زودتر ترک کنیم D:
بمااااند همه ی اون آدمایی که سراغ گوشیمو گرفتن و بعد اصل ماجرا رو فهمیدن و عکس العملاشون :|

۴.چندبار جابه جا میشی؟ :/
من در عرض این سه ماه ۵بار جابه جا کردم این جابه جاییام اینقد زیاد بودن و اینقد من آویزونِ این سرپرستا بودم که کاملا منو میشناسن دیگه :|
این سری آخری که میخواستم جابه جا کنم بیام طبقه ی دوم دیگه رسما خودم به هیچ عنوان وارد عمل نشدم :))همه ی کارای جابه جاییمو هم اتاقیام انجام دادن از صحبت کردن با سرپرستا بگیر تا حمل و نقل وسایل...وقتی به سرپرست مهربونه گفته بودن که من میخوام به اتاقشون اضافه بشم اونم رفته بود به سرپرست اصلیه گفته بود از قضااا سرپرست اصلی هم بسیار عصبانی بودن گفتن که اگه منظورتون  پریسای فلانیِ عمرا که دیگه جابه جاش کنم به اندازه ی کافی جابه جا شده دیگه (و اما مسئله این است که من فامیلم فلانی نبود اسم رو درست گفته بود اما فامیل، فامیلِ من نبود..حالا معلوم نبود منظورش منم یا نه!!) اما این موضوع هم باعث نشده بود تا من خودمو بکشم وسط.. بازم رفتیم سراغ سرپرست مهربونه اونم گفت که اصلا نگران نباش من خودم صحبت میکنم باهاشون...و صحبت کردن و راضیشون کردن و اینجانب اومدم طبقه دوم و از شر اون همه پله راحت شدم (فک کنید یه نصف روز سر کلاس و گشنه و تشنه برمیگردی اون همه خسته بعد میگی آخیش رسیدم خوابگاه بعد تازه یادت میاد که نخیررر تازه اولین مرحله رو رد کردی یه مرحله دیگه مونده هنوز..تازه چهار طبقه باید بکشی بالا با اون پله های زیااااد که اخرشم زهرشُ ریخت و کمردرد منو تشدید کرد..و همین باعث شد تا از اولین دوستای خوابگاهیم جدا بشم)
+و بعدها کاشف به عمل اومد که بله سرپرست اصلیه منظورش از پریسا فلانی خوده من بودم و فقط فامیلمو اشتباه گفته و از اون به بعد تصمیم گرفتم که تا اطلاع ثانوی جلوش آفتابی نشم :دی)

۵.چته خب تو!!
اون روزی که رفتم سر کلاس بچه های روانشناسی و بعد دوییدنمون با میم تو دانشگاه اجالتا یه سوتی دیگه هم دادم..با این حساب در عرض پنج دقیقه دو سوتیِ شیک در وَکردم :/
داشتیم میرفتیم طبقه ی بالا که میم۲ هم بهمون اضافه شد و سه تایی رفتیم تا برسیم خدمت استاد محترمشون که با یه سری تیپ های داغانِ غیر دانشگاهی رو به رو شدیم همینطوری داشتیم میگفتیم که چرا ملت بلد نیستن کجا چی بپوشنُ اینا (درمورد این موضوع یه پست جدا یادم باشه بذارم) خلاصه که بحث کشید به مقایسه ی تیپ دانشجویی با تیپ عروسی رفتنشون و منم داشتم با آب و تاب درموردش نطق میکردم یه لحظه حس کردم که اون دوتا ساکت شدن کلا اما پیش خودم گفتم دارن به من گوش میدن و منم همینطووور داشتم حرف میزدم با زبون و دستهام و راه میرفتم که یهو یه دستی منو کشید عقب...میم بود خیلی اروم  گفت هیییس دیگه هیچی نگو..منم حالا خیلی بلند و شیک گفتم خب چرررا؟ مگه دروغ میگم با این تیپای بوووقشون (حالا مگه ول کن بودم من؟! بلند هی میگفتم ازشون) که میم با یه استرس خاصی گفت نه بخدا راست میگی فقط دیگه هیچی نگو چون اونی که اونجا ایستاده داره با اون آقا صحبت میکنه استاده:|
و بله بازم سوتی :/ در دو قدمیِ استاد همه اونا رو بلند بلند میگفتم و تازه اصرارم داشتم که بازم بگم و ...
تا اخرین لحظه ای که اونجا بودیم و میم با استادش صحبت کرد..استاده چپ چپ به من نگاه میکرد...(خب من از کجااا میدونستم اون استادشونه اخه!!!://)
خداروشکر که دیگه قرار نیست ببینمش D:

۶.اووووه ok
یکی از فجیع ترین سوتی هام هم برمیگرده به این مورد که کلا نابود گشتم..
کلاس جبرانی داشتیم و استاد بهم سفارش کرد که یه کلاس خالی و خوب پیدا کنم و منم که کلا مسئولیت پذیییر و البته با این استادمم حسابی رفیق و جورم (استاد خانوم هستند) و گفتم که سر لَج با یکی از پسرای کلاسمونم که شده یه کلاس عالی باید بگردمُ پیدا کنم (خودشو خیلی دست بالا میگیره و به خیالش ما دخترا نمیتونیم از پس هیچ کاری بر بیایم)..خب منو دوستم شروع کردیم به گشتن...آقو ما سراغ هرکلاسی که رفتیم مملو از آدم بود با اینکه ظهر بودُ معمولا ظهر خلوت تره اما بازم همشون پر بودن..اول از همه رفتیم آموزش و اونا هم گفتن که وسط هفته ست و همه کلاسا پره اما من اصرار پشت اصرار که نه و باید کلاس خوبی پیدا بشه و بازم گشتیم..ساختمون اول که پُررر رفتیم ساختمون دوم اونم پُرِ پُر داشتیم ناامیدانه برمیگشتیم که به دوستم گفتم نون اصن کلاسای داغون هم پر از ادمن نون یهو گفت اصلا کلاسو تو آزمایشگاه تشکیل بدهیم هیچ کلاس خالی نیست خب..و من یک عدد پوکر فیس بودم که نگاهش میکردم وبا همون حالت پوکر فیسانه یه چیزی پشت سر نون دیدم..یه راهرو بود گفتم به نون که بریم اینجارو هم بگردیم شاید یه کلاس پیدا شد حالا...من و نون ناامیدانه با چاشنیِ پوکر فیسانه وارد راهرو شدیم اصن باورم نمیشد سه کلاس بود و دو ازمایشگاه(خداروشکر هر گوشه ای از دانشکده ما برید سه چهار ازمایشگاه رویت میشه..ازمایشگاه هامون از کلاسا بیشتره) خیلی خرسندانه رفتیم سراغ کلاسا یکیش که باز سرشار از دانشجو  یکی دیگشون هم کوچولو بود رفتیم برا اخرین گزینه ی روی میزمون با بسم الله بسم الله درِ کلاس رو باز کردم و دیدم که هیچکس نیست واقعا هیچکی نبود تو اون کلاس و عجب کلاااسی هم بود داشتم بال درمیاوردم رفتم دست نونُ گرفتم و اوردم دم در کلاسُ با خوشحالی پریدم تو کلاس و با ذوق گفتم اوووه ok (با دستم علامت لایک نشون دادم) اینم از کلاس خالی...اما یه لحظه حضور یه نفر علاوه بر من و نون تو اون کلاس احساس کردم.. چرخیدمُ سمت چپم رو نگاه کردم دیدم یه عدد آقا پسر روی جای استاد نشسته ینی کُپ کردم قشنگ...تنها کاری که تونستم بکنم این بود که عقب عقب از کلاس بیرون برم :/
بیرون که اومدم از کلاس دیدم چنتا از همکلاسیام دارن میان منم فرصتو غنیمت شمردم رفتم ما بینشون قایم شدم و همراهشون وارد کلاس شدم (مگه حالا از کلاس میومد بیرون اصن :/) بعد که با بچه ها وارد کلاس شدیم دیدم که پاشد رفت و یه نیشخند ملیح هم داشت به همراهش...به خودم قول دادم نه دیگه اوشونو هیچوقت ببینم نه هیچوقت اینچنین شادی کنم :|

دیگه سوتی هایمان تمام..البته بازم هست ولی دیگه در این پست نمیگنجه..

+نکته: اگه دقت کرده باشید بیشترین تصمیمی که گرفتم مبنی بر این بوده که خیلی هارو دیگه هیچوقت نبینم..تا پرستیژ دانشجوییم رو حفظ کنم لااقل :!

+و به راستی ما از سوتی دهندگانیم :))

نظرات (3)

سه‌شنبه 5 بهمن 1395 ساعت 14:23
سلام پ پرک جانمان
خوبی عزیزدلم
وای چقدر خندیدم چون خودمم از این سوتیا زیاد دادم ترم اول
داشتم میگفتم گوشیشو که خیلی وقت نیس خریده
عاشق سوتیاتم بگی نگی فداتم
پاسخ:

اره والااا..یه داستااانی داشتم
قربونتم عزیزم
پنج‌شنبه 23 دی 1395 ساعت 14:43
وااایییی خندیدمااا :)))))
نبینشون دیگه اصن
پاسخ:
عزیزم :)))
نه دیگه عمرا نمیبینمشون
سه‌شنبه 14 دی 1395 ساعت 16:59
همشون خوب بودن، اخری و اونی که داشتی نظر میدادی و استاد پشتتون بود خیلی خوب بود
بیشتر بنویس، دلمون تنگ شد :)
پاسخ:
ممنونم:)
چشم حتما..دل ما هم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.