X
تبلیغات
رایتل

مأمــــن خاطرات مــن

روزای خوب تو راهه !

نویسنده: parisa
روز : جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 16:49

بعد از مدت طولانی نبودن بلاخره اومدم...

سلاااام به خوانندگان خوبم:))


اول یه تشکر بکنم از عزیزایی که وقتی نبودم سراغمو گرفتن و حالمو پرسیدن..تشکــــــــــر *_*

دوم اینکه بگم براتون از این چند وقتی که نبودم..

از اول مهر که دیگه درگیر دانشگاه و خوابگاه شدم هنوز زیاد تو جوّ درس و کتاب نبودم، اصلا هم فکر نمیکردم بخواد این مدلی باشه...اما دانشگاه راه دور و بخصوص خوابگاه از آنچه فکر میکنید بسیــــار سخت تر است...

خلاصه بگم که حسابی درگیر خرید کردن و جمع و جور کردن بودم تا برای رفتن آماده بشم...حدودا چهار هفته ی پیش بود که برای ثبت نام حضوری رفتم شهر دانشجویی اما خوابگاه رو ندیدم...دوباره دو هفته قبل رفتم تا کارتم رو بگیرم و خوابگاه رو ببینم ... کارت رو گرفتم و رفتم غذا هم رزرو کردم و با خیال راحت گفتم برم خوابگاه مقداری وسایلمو بزارم اونجا(خوابگاه و دانشگاهمون تقریبا توی یک محیطن اگه بخوام با اتوبوس از خوابگاه تا کلاسا برم فقط دو سه دقیقه طول میکشه!!!) خب من و مامان نمیدونستیم کجای خوابگاه باید بریم تا پیدا کنیم سرپرست خوابگاه رو..موندیم یه لحظه دم درِ خوابگاه دیدم دو تا دختر ترم بالایی اومدن سمتمون سلام و حال احوال کردن و گفتن ورودی هستی گفتم آره گفتن فک کنم خوابگاه موقت باشید، برگه رزرو خوابگاهمو گرفتن و راه افتادن گفتن بیاین بیایین ما میبریمتون پیش سرپرست (سوتی: من اصلا نمیدونستم سرپرست چیه! فک کردم باید بریم پیش نگهبان خوابگاه:| نگو همه چی دست سرپرسته) خلاصه سرپرست رو به ما معرفی کردن و رفتن..خدا خیرشون بده:)...با سرپرست که صحبت کردیم گفتن چون دارن خوابگاهتون رو تعمیر میکنن یه دو هفته ای باید تو نمازخونه یا سالن مطالعه اسکان موقت بگیرین!!!! کلاساتون هم بعد از عاشورا و تاسوعا تشکیل میشه!

خب منم گفتن این یه هفته اینجا بمونم چه کنم؟؟! میرم خونه هفته ی بعد میام، و برگشتیم شهر خودمون!

خواستیم جمعه ی همون هفته بریم شهر دانشجویی که یادم اومد نوبت دندون پزشک دارم اونم عصر شنبه :| یعنی رسما رفتنم میوفتاد یکشنبه صبح..

یکشنبه صبح راه افتادیم و رسیدیم خوابگاه اما چ خوابگاهی! چشمتون روز بد نبینههه!!!

همه جا پر بود چه اتاقا چه نمازخونه چه سالن مطالعه ها!! اصن همه رو هم رو هم بودن وسایلشون، حتی اتاقایی با ظرفیت ۵نفر ۱۰ نفره پر بود!! افتضاااح بود اوضاع!

(چون ساختمون ما داشت تعمیر میشد همه دانشجو های اون ساختمون رو اورده بودن توی ساختمون رو به روییش)

خلاصه اینکه به سختی و مشقت بلاخره یه جایی پیدا کردم تا بتونم یکی دو هفته ای اونجا باشم اونم کجاااا..سالن مطالعه طبقه ی دوم توی ۱۰متر ۸نفر بودن با من ۹ نفر :| مامان کمک کردوسایلمو بردم بالا!

گفتم که مامان و بابا برن چون دیگه کار خاصی نبود!

وااااقعا سخت ترین جدایی،جدایی از پدر ومادرِ، حتی الان که دارم بهش فکر میکنم غصه م میگیره!

چقــــدر دوست داشتم الان خونه باشم!!!

خب بگذریم..بعد که یکی یکی ساکنان اون اتاق اومدن دیدم واقعا نمیشه اینجوری سر کرد شب چطور بخوابیم؟؟!!! رفتم بقیه سالن های مطالعه رو دیدم، یکیشون ۷ نفره یکیشونم ۴ نفره..۴ نفره خوب بود اما طبقه سوم بود ولی بلاخره هرچیِ از جایی که بودم بهتره! پدرم درومد تا وسایلمو بردم بالا..و اسکان گذیدم

بعد از من یک نفر دیگه هم اضافه شد بهمون و الان با من ۶ نفریم!!

الان پنجمین روزه که داریم ۶نفر توی یه اتاق ۱۲متری که کلیش هم میزای مطالعه گرفته و حدودا ۱۰یا ۹ متر شده زیست میکنیم..


راجع به رشته م زیاد سخنی ندارم اما از هم کلاسیام خوشم میاد ادمای خوبین!! خود شیرین و مغرور و دو رو نیستن با اینکه دو روز دیرتر از بقیه با من اشنا شدن ولی خیلی صمیمانه برخورد کردن:)


هم اتاقیایِ فعلیِ خوابگاهم هم دخترای خوب و اروم و باحالین! اوایل احساس غریبیِ زیادی میکردم اما تا الان که پنج روز گذشته خیلی باهم راحت و صمیمی شدیم باهم تصمیم میگیریم غذا چی بخوریم.. باهم غذا رو درست میکنیم.. باهم سرِ یه سفره میخوریم(منی که انقد وابسته ی خانواده و بخصوص مامانم بودم الان خودم دارم غذا درست میکنم و میشورم و میسابم) هیچوقت فکر نمیکردم بجز با خونواده م با کسایی دیگه ای هم سفره شم اما الان چهار پنج نفری توی یه بشقاب یا قابلمه غذامونو میخوریم تا صرفه جویی کرده باشیم! این همبستگیِ خیلی لذت بخشه و لذت بخش تر از اون مستقل بودن و خود تصمیم گیریِ  :)) اونم برای منی که خیلی توی تصمیم گیری مشکل دارم:/

اگه هفته اینده به امید خدا خوابگاهمون رو تحویلمون دادن خیلی سخته جدا شدن از این دخترا!

رشته شون با من فرق میکنه..اونا همشون روانشناسی میخونن :)

اما خوبیش اینه که دیگه خیال هممون راااحت میشه از این بلاتکلیفیِ!!


+حرف برای نوشتن زیاده اما فعلا کافیه :))) قول میدم که زود به زود بنویسم..نه که برم و کلی وقت نباشم

با این اوضاعی که توضیح دادم فک کنم تا حدودی نبودن و ننوشتنم رو درک کرده باشین:)


+آهان نت اینجا حسابی داغونِ چون کوه دور و اطرافمون زیاده حتی گاهی آنتن نمیده تا با خانواده هامون صحبت کنیم..بخاطر همین نوشتن سخت تر میشه!!!


+سری سوتی های ارائه شده فراااوانن :))) گندِ مُنگلیسم بازی رو درآوردم ینی، باشد تا آدم شویم اندکی!!

سوتی ها رو حتما توی پستای بعدی قید میکنم(مینویسم:|)


+هفته ی بعد پیش به سوی خاااانه..البته اگه اتاقامونو تحویل بدن :))


نظرات (7)

سه‌شنبه 18 آبان 1395 ساعت 16:21
سلام عزیزم
عنوان مطلبت عالی بود:-))))
به شدت منتظر پست بعدی و سوتی هات هستم:-))
تو خودت خوبی،مطمئن باش هم اتاقی های اتاق جدیدت هم خوبن:-)
پاسخ:
سلام گلی
حتما مینویسم..اگه کمی وقت بکنم فقط
عزیزمی کـــه :-*
یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 00:56
خوبن خدارو شکر...دارم میخونم,تلاش میکنم
دیگه نتیجه دست خدا
مرسی عزیزم
پاسخ:
موفق باااشی الهی
این تلاشها هیچوقت بدون جواب نمیمونه..آینده روشنه:)
شنبه 15 آبان 1395 ساعت 16:23
سلاام پریساجان
خوبی عزیزم؟
چه داستانهایی داشتی اول کاری :) همشون خاطره میشن
امیدوارم موفق باشی
پاسخ:
سلااام لیمو جاانم
خوبم شکر تو چطوری؟؟ درسا چطورن؟؟
اره واقعا..البته هنوووزم ادامه داره..میگم حالا:)
ممنونم گلی..الهی که تو هم کلی به موفقیت برسی
پنج‌شنبه 13 آبان 1395 ساعت 15:58
سلام پریسا خوبی؟
خوابگاه
میفهمم حرفاتو...
میشوریم و میسابیم
پاسخ:
سلاااام نیلسا جانم
چطوری؟؟
اصن دیگه خودمونیم و خودمون..
خدا صبرمون بددده:))
شنبه 1 آبان 1395 ساعت 23:59
سلام پریسا جان
خواهش میکنم ، چشم حتما عزیزم ، محتاجیم به دعا ، برای منم دعا کن آجی لطفا
پاسخ:
سلام عزیزم
به چشم گلی:))
شنبه 1 آبان 1395 ساعت 15:42
سلام پریسا عزیز
ان شاء الله همه چی عالی انجام میشه و اتاقتون سریع آماده شه و موفق باشی و خوشبگذره بهت عزیزم
پاسخ:
سلام آروشا جاان
ان شاءالله..ممنونم عزیزم..آجی دعا کن برام لطفا
شنبه 1 آبان 1395 ساعت 09:28
سلام پ پرکم
خواهش میکنم خواهش میکنم میدونم تشکر اولیه فقط برای من بود.چی؟؟؟نبود؟؟؟چیزی شنیدم عایا
خب دیگه بشین درستو بخون به دلم برات افتاده شهرتون نزدیکه اینوراس نباشه هم ادمشو داریم درس نخونی زبونم لال مشروط این حرفا دیگه خودت میدونی
برم اون یکی فاز
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی پریسا عزیزدلم به سلامتی ایشالا چقدر خوبه که عادت کردی به محیط جدید..باور کن داری چیزای خوبی تجربه میکنی...من تا حالا از خونوادم دور نبودم شاید نتونم درست درک کنم ولی این نیز بگذرد...تازشم ما هستیم ....اخرش که تل نصب نکردی اگه نصب کردی ای دی مو میدم باهم بحرفیم..البته اگه دوست داشتی و گرنه نه دیگه اینجا هواتو داریم..تو تنها نیستی عزیزم مواظب خودت باش
دوستتتت دارم ابجی گلم
پاسخ:
سلاااام عاااطی جونم
ینی من عاااشق فاز عصبی بودنتم
خشــــن میشی من عشق میکنم
قرررربونت عزیزم..واقعا سخته اما خب شیرینی خودشم داره اینکه با بقیه دخترا بگی و بخندی و باهاشون باشی خیلی خوبه..اما جدا دلتنگ شهر و خونوادم شدم..
عزیزززمی کــــه
راجع به تل میام وبلاگت:)
مننننممم همینطور آبجی جوووونم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.